اسلایدر های حجره
نوشته شده توسط اختر بیجاد (رها)

داستان خانم زهرا امیرمجاهدی

بازدید : 84

8.88
رای داده شده توسط 3 نفر

درسم که تمام شد، در چند آزمون استخدامی شرکت کردم. بعد از دادن امتحان سر دفتری‌­ام، منتظر اعلام نتایج قبولی ماندم. دوست داشتم تا رسیدن جواب آزمون، خودم را مشغول به کاری کنم. اما هیچ­ کاری برایم جذاب و جالب نبود.

نقش مادرشوهرم

آخرِ هفته­‌ها به خانۀ مادر شوهرم می‌­رفتم. هربار او را مشغول بافتنِ بافتنی جدیدی می‌­دیدم. چقدر از این کار لذت می‌­برد و برایش هیجان­­‌انگیز بود.همیشه با آب و تابِ فراوان در مورد کارهای جدیدش حرف می­‌‌زد. برخلاف مادر شوهرم که علاقۀ زیادی به این حرفه و هنر داشت، من به شدت از آن متنفر بودم. هربار هم که او از من می‌­خواست تا میلِ بافتنی را به دست بگیرم و شروع به بافتن کنم، به بهانه‌­ای از انجام این کار طفره می‌­رفتم. شاید به­‌خاطر همین تنفر بود که علاقه‌­ای به یادگیری نداشتم و این موضوع همچنان ادامه داشت.

 پشتکار مادرشوهرم

یک‌­روز در خانۀ مادرشوهرم بیکار نشسته بودم. نه حرفی برای گفتن بود و نه کاری برای انجام ­دادن. حقیقتاً از آن همه بیکاری حوصله‌­ام سررفته بود و کلافه بودم. مادرشوهرم که متوجۀ بی­ حوصلگی­‌ام شد، رو به من کرد و گفت:

«می‌­خوای بِهِت بافتنی رو آموزش بِدَم؟ می­‌دونم که از این کار زیاد خوشت نمی‌­آد، اما یه­‌بار امتحان کردن که ضرری نداره.» برای فرار از بیکاری و خلاص شدن از کلافگی و بی­‌حوصلگی، با اکراه و دودِلی پیشنهادش را پذیرفتم و کنارش نشستم. مادرشوهرم با خوشحالی، هم­زمان با بافتن، شروع کرد به توضیح دادن. در واقع او بلافاصله یک کارگاه آموزش عملی به­‌راه‌­انداخت. برخلاف تصورات قبلی­‌ام، کار جالبی به نظر می­‌رسید.

آموزش­‌های اولیه

او ابتدا بافت کلاه و شال گردن ساد‌ه‌­ای را به من آموزش داد. آ‌‌‌‌ن­‌قدرها هم که فکرش را می­‌کردم، کار سخت و پیچیده‌­ای نبود. همین­‌که به خانه رسیدم، کلاف و میلِ بافتنی‌­ای که متعلق به خواهرم بود را به دست گرفتم و شروع کردم به بافتن. اولین تجربۀ کاری‌­ام، بافتن همان شال گردن ساده‌­ای شد که مادرشوهرم توصیه کرده بود. آن را در کمتر از چند روز بافتم. چقدر از تمام شدنش ذوق کردم و خوشحال شدم، خدا می‌­داند و بس.

بافت کلاه‌­های مختلف

چند روزی گذشت. در ملاقات بعدی با مادرشوهرم، نگاهم به کلاه قشنگی افتاد که با طرحی نو بافته شده بود. چون از این کار خیلی خوشم آمد، به او اصرار کردم تا نحوۀ بافتش را به من آموزش دهد.

مادرشوهرم، که از این همه شور و اشتیاقِ من متعجب مانده بود، نگاهم کرد و گفت:

«یاد گرفتن این مدل کلاه، فعلاً برات زوده. همون شال و کلاه رو ادامه بده. وقتی مدل‌­های ساده رو خوب یاد گرفتی، می­‌ریم سراغ مدل­‌های سخت­‌تر. »

علاقه به بافتنِ بافتنی

 با آنکه آن روز، از حرفش ناراحت شدم اما چیزی به روی خودم نیاوردم. برخلاف گذشته، حالا دیگر من تشنۀ آموختن و بافتن کارهای جدیدتری بودم و نمی‌توانستم تا آن زمان صبر کنم. حسی به من نهیب می‌­زد که به‌­طور جدی باید این کار را دنبال کنم.

 با جستجو در اینترنت و آموزش مرحله به مرحلۀ انواع مد‌ل‌­های بافتنی، کلّی ذوق کردم و بی­‌وقفه شروع به یادگیری و بافتن کردم.

ذوق هنری

هرچه بیشتر می­‌بافتم، بیشتر لذت می‌­بردم و احساس دلنشین­‌تری به من دست می­‌داد. انگار تار و پود نخ­‌ها با من حرف می‌­زدند. با خلق هر اثر جدید، حسی وصف‌نشدنی بر من مستولی می­‌شد.

وقتی مدل­‌های مختلفی را که بافته بودم، به مادر شوهرم نشان دادم، در کمال ناباوری نگاهم کرد و گفت: «این‌ها رو تو بافتی؟کار خودته؟» خندیدم و گفتم: «بله که کارخودمه. چطورن؟»

با خوشحالی پاسخ داد: «ماشالا به عروس خودم. چه زود پیشرفت کردی. بیا مدل‌­های جدیدت رو هم، یادم بده.»

بادی به غبغبم انداختم و با لبخندی که بر لب داشتم، گفتم: «انگار جای من و شما عوض شده. تا دیروز من از شما می خواستم که بِهِم بافتنی رو یاد بدین، الآن شما.»

ورود به بازار نخل

سپس هر دو از ته دِل خندیدیم. چه لحظات خوب و زیبا و تکرار نشدنی­‌ای را تجربه کردیم. از آنچه که اتفاق افتاده بود، احساس شور و نشاط و افتخار می‌­کردم.

کارهای اولیه­‌ام را در سایت دیوار می­‌گذاشتم و از فروش‌­شان راضی بودم. تا اینکه با بازار نخل آشنا شدم و دوست دارم که با آن به زندگی­­‌ام روح تازه‌­ای ببخشم. ان­‌شاءالله.

لطفا ازحجره خوش بافت دیدن فرمائید... 


درباره نویسنده

اختربیجاد(رها) هستم که حدود ده سال به‎‌صورت حرفه‌ای نوشتن را ادامه می‌دهم. آثار من شامل: رویای عشق، تبسم شیرین عشق، نخل، فخرِزمان و...