اسلایدر های حجره
نوشته شده توسط اختر بیجاد (رها)

داستان آقای امید بیجاد

بازدید : 103

9.0
رای داده شده توسط 6 نفر

کار من پخش عمدۀ قطعات خودرو است. سال نودویک، از خدمت سربازی برگشتم و بیکار بودم. به پیشنهاد یکی از دوستانم برای فروش قطعات به شرکتی رفتم. در طول سه­‌سالی که آنجا به فعالیت مشغول بودم، تقریباً با همۀ قسمت­‌های شرکت آشنایی پیدا کردم. از بخش انبار گرفته تا فروش و... . از این کار خوشم آمد. اما تصمیم گرفتم به­‌جای کارکردن در آن شرکت، برای خودم کار کنم و سودِ حاصل از این فعالیت­‌ها نیز نصیب خودم شود.

شروع کارم

از سال نودوچهار، با سرمایۀ کم شروع­‌به­‌کار نمودم. با تجاربی که به دست آورده بودم، هرچه بیشتر پیش می‌­رفتم و پیشرفت خودم را می­‌دیدم، کار برایم جذابیت خاصی پیدا ­می­‌کرد. با جداشدن از شرکت، حالا دیگر آن توقع و حسابی را که مشتریان توی شرکت از من داشتند، اینجا کم­‌رنگ‌­تر شده بود. اکنون باید به تنهایی مشتریانم را جذب و برای­‌شان اعتمادسازی می‌­کردم. قطعات خودرو را خودم می­‌آوردم و می‌­فروختم و خطرپذیری ناشی از نقدنشدن و برگشت­‌خوردنِ چکِ مشتریان، نگرانی­‌های تأمین‌­نشدنِ پول مردم بابت قطعاتی که از آنها گرفته بودم و... را هم به تنهایی باید به دوش می­‌کشیدم.

حمایت‌های پدر و مادرم

هر کاری مستلزم پشتکار و کوشش بسیار است. خوب به­‌یاد دارم، زمانی که از شرکت جدا شدم، نیش و کنایۀ خیلی­‌ها را به جان خریدم. همان­‌‌هایی که مدام در گوشم زمزمه می­‌کردند که «تو نمی‌­توانی» «تو موفق نخواهی شد.» و بسیاری حرف­‌های ناامیدکنندۀ دیگر. تنها پدر و مادرم بودند که مثل یک کوه پشتم ایستادند و به من امید دادند که «تو می­‌توانی و به لطف خدا موفق خواهی شد.»

اثبات خودم به دیگران

این دلگرمی آنها باعث شد تا جان تازه­‌ای بگیرم و به ندای درونم گوش فرا دهم. حالا وقتش رسیده بود تا خودم را به همگان اثبات کنم. دوست داشتم این کار را تجربه کنم. حالا چه موفق می­‌شدم، چه موفق نمی­‌شدم. اما نمی‌­خواستم یک عمر، حسرت این کار را به دل داشته باشم و بعدها غبطۀ این را بخورم که چرا زمانی­‌که می توانستم کاری را انجام دهم، انجامش ندادم.

دعای خیر پدر و مادرم

می دانستم فرصت­‌های زندگی مثل طلوع خورشید هستند، اگر امروز آنها را غنیمت ندانم، فردا به‌­راحتی از دست­‌شان خواهم داد. در این کار هر چه جلوتر رفتم، پخته­‌تر شدم، هرچند که سختی­‌ها هم رفته­‌رفته بیشتر از قبل شد. اما با دعای خیر پدر و مادرم، این سختی­‌ها به شیرینی و راحتی تبدیل شدند.

کسب تجربۀ کاری

در این کار اگر کسی تجربۀ کافی و مطالعۀ دقیق نداشته باشد، هیچ­‌گاه موفق نخواهد شد. من با کسب تجربه در  قسمت فروش آن شرکت، توانستم روابط عمومی‌­ام را بالا ببرم و حتی ارتباط با مشتری­‌ها و طرف حساب­‌هایم را بهتر بدانم. شاید اگر این تجارب را کسب نمی­‌کردم، هیچ‌­وقت به فکر مستقل شدن هم نمی­‌افتادم.

حضور خداوند

همۀ ما در زندگی برای هدفی آفریده شده‌­ایم، همه چیز به خواست و ارادۀ خداوند است. تا او نخواهد برگی از درخت فرونمی­‌ریزد. اگر در هرکاری به او اعتماد و توکل داشته باشیم، قطعاً  بهترین­‌هایش را برایمان مقدّر کرده است. امیدوارم بازار نخل هم بتواند به آن آرمان و هدفی که دارد برسد و ما در کنار این خانوادۀ بزرگ رشد و پرورش یابیم.

لطفا ازحجره  بازرگانی وحید دیدن فرمائید...  


profile

محسن هنری1399/04/23

عالی بود...

پاسخ |
profile

اختر بیجاد (رها)1399/04/24

ممنون از لطفتون...

2
profile

زهره امامی1399/04/23

موفق باشی عزیزم.عالی

پاسخ |
profile

اختر بیجاد (رها)1399/04/24

تشکر از نگاهت عزیزدلم...

2
profile

عاطفه بیجاد1399/04/24

بسیار عالی.موفق باشی عزیزم

پاسخ |
profile

اختر بیجاد (رها)1399/04/24

قربونت برم عزیزم...

2

درباره نویسنده

اختربیجاد(رها) هستم که حدود ده سال به‎‌صورت حرفه‌ای نوشتن را ادامه می‌دهم. آثار من شامل: رویای عشق، تبسم شیرین عشق، نخل، فخرِزمان و...