اسلایدر های حجره
نوشته شده توسط اختر بیجاد (رها)

داستان خانم آزاده رمیار

بازدید : 82

9.78
رای داده شده توسط 5 نفر

یک روز که با مادرم در مورد کسب­‌وکار خانگی صحبت می­‌کردم، پیشنهاد فروش قُوّتوی کرمان را دادم. مادرم خندید و گفت:

«این کار توی کرمان زیاده. الآن توی هر عطاری که بری، خودش قُوّتو داره و می­‌فروشه. اینجا نمی­‌تونی این کار رو انجام بدی دخترم.»

حرف­‌های مادرم تَهِ دلم را خالی کرد. حق با او بود و من برای موفق­‌شدن باید به فکر فروش قُوّتو در شهر دیگری می‌­افتادم. اما مگر می‌­توانستم این کار را به­‌تنهایی انجام دهم. می­‌خواستم به خاطر تأمین هزینه­‌های گزاف دانشگاه هم که شده این کار را انجام دهم و مستقل باشم. هرچند که همسرم این هزینه­‌ها را پرداخت می­‌کرد.

انگیزۀ شروع کارم

چند روزی از این ماجرا گذشت. یک­‌روز که در خانه نشسته بودم و نگاهم به گوشه­‌ای دوخته شده بود، با شنیدن صدای زنگِ در، از افکارم بیرون آمدم و در را باز کردم. نگاهم به زن دایی­‌ام افتاد که تازه از شیراز برگشته بود. لبم با لبخندی گشوده شد و به او سلام کردم. او با مهربانی همیشگی و خاص خودش، جواب سلامم را داد. سپس وارد خانه شد و به آرامی روی مبل نشست. دقایقی که گذشت، بعد از احوالپرسی‌­های معمولی در بین صحبت­‌هایش گفت:

نقش مؤثر زن دایی‌­ام

«راستش زن دایی، شیراز که بودم یه عطاری که رفته بودم، همین­‌که فهمید کرمونی هستم، اَزَم پرسید شما قُوّتو درست نمی­‌‌کنی که برام بفرستی؟ قبلاً یه نفر برامون درست می‌­کرد و می‌­فرستاد. اما متأسفانه مدتیّه که معلوم نیست کجاست و قُوّتو نمی‌­فرسته، حیرون موندیم.»

فرصت پیش­آمده

انگار فرصتی که به دنبالش بودم، اکنون پیش آمده بود. به چشم­‌های زن­‌دایی دقیق خیره شدم و با ذوق گفتم:

«بیا با هم براش قُوّتو درست کنیم و بفرستیم. هم فالِ و هم تماشا. نظرتون چیه؟» زن دایی با خوش­رُویی پاسخ داد:

«نه عزیزم، من نمی تونم و وقت این کارها رو هم ندارم. تو اگه می­‌تونی انجامش بده.» چون این کار رو دوست داشتم و همسرم هم راضی بود، شروع به درست کردنِ قُوّتو کردم و برای­شان فرستادم. چیزی نگذشت که در شهر شیراز، دو سه مشتری ثابت هم پیدا کردم. بعد از آن تصمیم گرفتم برای اینکه قُوّتوهایم فروش بیشتری داشته باشد به چند شهر دیگر از جمله تهران و یزد هم ببرم.

حادثه در تهران

پس از پُرس­‌وجوی بسیار از این و آن، سرانجام یک شرکت پخش سوغاتی پیدا کردم. خوب به‌­یاد دارم روزی که قرار بود قُوّتوهایم را برای فروش به آن شرکت ببرم، تصادف وحشتناکی کردم. خدا را شکر آسیبی به خودم نرسید. اما ماشینم لِه و لَوّردِه شد. در آن شهر شلوغ و پُرازدحام مانده بودم چه کنم. به هر مصیبتی که بود با اعصاب و روان متشنج، ماشین را به تعمیرگاه رساندم و دویست­‌سیصد کیلو قُوّتویی را که با هزار زحمت درست کرده بودم، در خانۀ خاله­‌ام که در تهران زندگی می­‌کرد، گذاشتم.

شرکت پخش سوغات

بعد از یک ماه که ماشین درست شد، با روحیه‌­ای که خودم را خوشحال و خونسرد نشان می‌­دادم، به تهران برگشتم و قوّتوهایم را فروختم. یک‌­بار دیگر با شرکت پخش سوغات قرار گذاشتم و قُوّتوهایم را نشان‌­شان دادم. برخلاف تصوراتم از این شرکت، هر بار بهانۀ تازه‌­ای داشتند. یک بار از بسته بندی­‌ها ایراد می­‌گرفتند، بار دیگر به برچسب روی قُوّتوها و... . چون سختی­‌های زیادی را متحمل شده بودم، نه­‌تنها پا پس نکشیدم و میدان را خالی نکردم، بلکه با صبر و حوصلۀ فراوان تمام درخواست‌­هایشان را پذیرفتم. خوشبختانه موفق شدم اعتماد آنها را جلب کنم و قوّتوهایم را در آنجا به فروش برسانم. در حال­‌حاضر هم با این شرکت همچنان همکاری می­‌کنم و برایش قُوّتو می‌­فرستم.

انواع قُوّتوها

قُوّتوهایم شامل، نخودی، چِل گیاه، پسته‌‎­ا‌ی، گُلِ گاوزبون، گل‌­محمدی، قهوه­‌دمی می باشند. خوشحالم که بعد از تحمل آن‌­همه سختی، اکنون با بازار نخل آشنا شده­‌ام. یقین دارم که با پیشرفت و موفقیت هر روزِ آنها، موفقیت‌­های بعدی زندگی من نیز رقم خواهد خورد.

لطفا ازحجره آزاده رمیار دیدن فرمائید... 

 


profile

عاطفه بیجاد1399/03/10

خیلی جالب بود

پاسخ |
profile

اختر بیجاد (رها)1399/03/12

ممنون عزیزم

1

درباره نویسنده

اختربیجاد(رها) هستم که حدود ده سال به‎‌صورت حرفه‌ای نوشتن را ادامه می‌دهم. آثار من شامل: رویای عشق، تبسم شیرین عشق، نخل، فخرِزمان و...