اسلایدر های حجره
نوشته شده توسط اختر بیجاد (رها)

داستان خانم اعظم معافی

بازدید : 147

9.94
رای داده شده توسط 4 نفر

ما شش خواهر بودیم و هرکدام‌­مان علایق ویژۀ خود را داشتیم. از بین ما، تنها کسی که به بافتنی علاقه داشت، من بودم. چون مثل مادرم چپ دست بودم، به‌­همین­‌خاطر یادگیریِ این کار از روی دست مادر، برایم راحت‌­تر از بقیۀ خواهرانم بود. در اوقات فراغت، کم­‌وبیش برای خودم لیف و دستگیره می­‌بافتم. کم کم با خرید کتاب­‌های قلا‌ب‌­بافی، نقشه­‌خوانی را نیز با توجه به آن فهمیدم و یاد گرفتم.

در جستجوی کاروتحصیل

لیسانس کتابداری داشتم و همه جا دنبال کار می­‌گشتم.  با آنکه مرتباً پیگیر بودم، اما کار مورد دلخواهم را نمی‌­توانستم پیدا کنم. از این­‌همه تلاش و پُر‌‌‌‌‌س­­‌وجو، خسته شده بودم. تصمیم گرفتم درسم را ادامه دهم و با سرگرم کردن خودم به آن، بی‌­خیالِ کار شوم. با تحقیق و علاقه‌­ای که به رشتۀ مطالعات زنان داشتم، آن را انتخاب کردم و ادامه دادم.

زندگی مشترک

درسم که تمام شد، باز همان دغدغۀ کار پیداکردن به ذهنم افتاد. این بار و برخلاف دوران کارشناسی­‌ام، مصمم­‌تر از قبل به­‌دنبال کار بودم. اما حکمت خداوند بر چیز دیگری مقدر شده بود. ازدواج کردم و وارد زندگی مشترک شدم. چون همسرم وضع مالی خوبی داشت، دیگر فکر کارکردن از ذهنم بیرون رفت.

 مِهر مادرانه

پس از تولد دخترم، حس مادرانه­‌ام باعث شد تا با بهره­‌گیری از استعداد ذاتی خود در زمینۀ قلاب‌­بافی و تجربیات ارزشمندی که قبلاً از مادرم کسب کرده بودم، بیش‌­ازپیش به این هنر بپردازم. پرداختن به این هنر موجب شد تا آن استعدادهای نهفته در وجودم، یکبار دیگر جوانه بزند و شکوفا شود. بقیۀ اقوام هم با دیدن کارهایم، از آنها استقبال خیلی خوبی کردند و هرکدام براساس سلیقۀ خود سفارش بافتنی دادند. دخترم که بزرگ­تر شد شال رودوشی را بافتم که این کار بیشتر از بافت‌­های قبل خواهان پیدا کرد و تقریباً همه از آن خوششان آمد.

عشق به­‌کار و دخترم

آنقدر به بافت علاقه پیدا کرده‌­ام که این کار را با گوش دادن به موسیقی، دیدن تلویزیون و یا حتی کارهای خانه­‌ام انجام می‌­دهم. وقتی که می‌­بینم دختر کم سن­‌وسالِ من، در کنارم این هنر را یاد گرفته و هنرمندانه بافتنی می‌­بافد، از خوشحالی در پوست خودم نمی‌­گنجم. صدای خنده‌­های شیرین او مرا به وجد می‌­آورد. وقتی با تمام شدن کار، خودش را در بغلم رها می‌­کند و می‌­گوید: «مامان! به تو افتخار می‌­کنم»، انگار که خداوند بزرگترین، زیباترین، دوست­‌داشتنی‌­ترین و باارزش­ترین هدیۀ خود را به من بخشیده است. اغلب از خودم می‌­پرسم که چه احساس رضایتی از این گواراتر و دلنشین­‌تر می­‌تواند نصیب آدمی شود؟ این عینِ عنایت الهی است.

امیدوارم از طریق «بازار نخل»، احساس رضایتی بیشتر از آنچه که نصیبم شده، نصیب تک­‌تکِ مشتریانم شود؛ ان­‌شاءالله.

لطفا از حجره آناهید بافت دیدن فرمائید... 


درباره نویسنده

اختربیجاد(رها) هستم که حدود ده سال به‎‌صورت حرفه‌ای نوشتن را ادامه می‌دهم. آثار من شامل: رویای عشق، تبسم شیرین عشق، نخل، فخرِزمان و...